• این بخش به زودی فعال خواهد شد
xلطفا وارد شوید یا ثبت نام کنید
پربازدیدترین ها
  • مطالب

  • جمعه ۴ دی ۱۳۹۴
  • نویسنده: سحر مکتبی

1366
بازدید


انسان مصرف گرا (بخش دوم)

چرخه ی مصرف

در هر کالا (ساختمانی با نمای رومی، پوشاکی از پلاستیک بازیافت پذیر، کتابی دیجیتالی، کلاهی از پوست حیوان..) نشانه ها به صورت تصادفی کنار هم قرار گرفته اند. آنها بدون دلیل آشکاری می آیند و می روند. امروز یک کالا فرهنگی مجموعه ای تصادفی از نشانه هایی است که در هر لحظه به مجموعه ی تصادفی دیگری تبدیل شوند. در نتیجه ورای خود معنایی ندارند یا اینکه هیچ گونه واقعیتی بیرون از خود را بازنمایی نمی کنند. آنها فقط به خود ارجاع داده می دهند. و دنیای اکنون چنان تحت سلطه ی این نشانه ها و بازنموده ها در آمده که هیچ چیز فراسوی آنها نیست و پرسیدن اینکه آنها چه معنایی دارند بی معناست. بنابراین آنچه به سادگی در این فرایند ناپدید می شود، معنا و عادت به جستجوی آن است. اگر چه ممکن است نشانه ها یکدیگر را تفسیر کنند اما انسان دیگر به دنبال یافتن ارتباطی منسجم و پایدار نیست. کالاهای معاصر نوعی تکثیرگرایی مطلق و کاملا تصادفی را نشان می دهند که با انسان در همزیستی نیمه خودمختار و نامرتبط می باشد[2].  گفته شد کالا و مصرف، از ارکان سنجش اعتبار هر فرد هستند. اما انسان چگونه به این ارزشگذاری تن داده است؟ و کالا ها با خصوصیتی که از آنها گفته شد چگونه ملاک تشخیص این سنجشگری می شوند؟ کلیه ی مباحث در مورد نیازها بر نوعی انسان شناسی نا پخته استوار است، یعنی گرایش طبیعی به خوشبختی. خوشبختی که با حروف پر راز و رمز در پس زمینه ی پیش پا افتاده ترین آگهی های بازرگانی از سفر به جزایر قناری گرفته تا خوشبو کننده ی حمام، یک کفش و... حک شده است. و به نوعی مرجع مطلق جامعه ی مصرفی به حساب می آید و دقیقا معادل است با رستگاری. بنابراین از این رو ارزش هر فرد در گروی عادت مصرفی او است، که آن کالا میزانی از خوشبختی می باشد. شاید اتومبیل، ریش تراش، موبایل یک به یک مفهومی نداشته باشند. اما این مجموعه ی آنها و نیز رابطه ی حاکم بر هر بر اشیا و دیدگاه اجتماعی نسبت به کل آن هاست که دارای مفهوم می باشد. و این مفهوم همواره به واسطه ی نمود عینی آن قابل تمییز و تشخیص است. این مفهوم و سهم آن از تعریف خوشبختی که قابل اندازگیری باشد و نمود عینی پیدا کند، انسان را نیز قابل پیش بینی می سازد. انسانی از اصل عقلانیت صوری پیروی می کند که او را به سمت اهداف زیر رهمنون می سازد:

1_ جست و جوی خوشبختی بدون ذره ای شک و تردید

2_ الویت قائل شدن برای اشیائی که حداکثر رضایت مندی را برای او فراهم می سازد. 

کلیه ی گفتمان های مصرف، اعم از این که ناآگاهانه یا عالمانه باشند، بر پایه ی این رشته ی کلام مفصل بندی می شوند که به صورت اسطوره ای به یک روایت تعلق دارند: انسانی نیازمند که نیازش همواره او را به سمت اشیائی سوق می دهد که برای او رضایت مندی فراهم می آورند. به هر حال چون انسان هرگز(در این نظام) راضی نمی شود، همین ماجرا تا بی نهایت تکرار می شود.

اگر (موافق با نظر اقتصاددانان) نیاز را مترادف با مطلوبیت بدانیم، میل به تملک یک کالای خاص به منظور مصرف آن، یا به عبارت دیگر از میان بردن مطلوبیت آن است. از این رو نیازها از طریق کالاهای در دسترس، هدفمند می شوند، و سلایق توسط طبقه بندی محصولات عرضه شده به بازار هدایت می شوند. و این در حقیقت عرضه و تقاضای قابل برآورده شدن (وقابل اندازه گیری) است. بنابراین نه عرضه و نه تقاضا هیچ کدام تصادفی صورت نمی گیرد. انتخاب ها از لحاظ اجتماعی کنترل شده هستند و منعکس کننده ی مدل فرهنگی ای هستند که در بطن آن عمل می کنند. کالا را همین طوری طراحی، تولید و مصرف نمی کنند. کالا باید در رابطه با نظام ارزش ها دلالت هایی داشته باشد. بنابراین هدف، به حداکثر رساندن تولید برای فرد فرد نیست، بلکه به به حداکثر رساندن تولید در رابطه با نظام ارزش های جامعه است. و برآورده شدن (رفع نیاز) در وهله نخست به معنای پیروی از این ارزش هاست[5]. انسانی که خواهان بیشترین حد ممکن از کنترل بر زندگی خود هست [2]، خود در نظامی کنترلی قرار می گیرد. و از قانونی پیروی می کند که شاید بار دیگر تداعی گر وضعیت بی فکری باشد که پیش تر بیان شد. صحبت از انتخابی است که نه تنها بر اثر تشخیص فرد نیست، بلکه خود موجب ظهور نیاز می شود و نه این که بر گرفته از آن باشد.

بنابراین اگر از پرداختن به فاجعه ای که به موجب مصرف گرایی بر سر زمین آمد صرف نظر کنیم، و به بحث های زیست محیطی نپردازیم، این نوشته تلاشی است تنها برای بیانی کوتاه از این که چه بر سر انسان آمده است. انسانی که در صفت مصرف کننده، با دیگر انسان های مشترک است و شاید این تنها همزیستی مشترک و متقابل همگانی باشد. اما با توجه به آنچه گفته شد، انسان حتی در انتخاب و مصرف نیز مستقل نیست. اگر مستقل بودن را نشانی برای تمایز(ارزشگذاری) و یا شخصیت فرد بدانیم که تنوع آن از دیرباز با ماهیت انسان گره خورده است. و تلاشی را که نظام مصرفی برای شخصی سازی و شخصیت بخشی به افراد می کند را در نظر بگیریم چه بر سر اصل شخصیت آمده است؟

فردیت، خصوصی سازی

به آپارتمان خود شخصیت ببخشید!

این فرمول بسیار اندیشیده شده، حرف آخر را می زند. تمام این شعار ها در شرایطی مطرح می شوند که امکان سر دادن آنها وجود ندارد. و این امر دقیقا بدین معناست که شخص وجود ندارد. شخص در ارزش مطلق آن، همواره با ویژگی تقلیل ناپذیر و وزن خاص آن همانگونه که در کل سنت فکری غربی در مقام سوژه ظهور پیدا کرده است، همواره غایب است. در واقع این شخص غایب این مرجع گم شده است که می خواهد شخصیت پیدا کند. این موجود گم شده است که باید به صورت انتزاعی توسط نیروی نشانه ها در طیف تقلیل یافته ی تمایزات، در مرسدس، در رنگی کمی روشن تر، در هزاران نشانه ی بر روی هم جمع شده بازسازی شود تا نوعی فردیت ترکیبی را بار دیگر به وجود آورد و در نهایت در گمنامی کامل فرو رود. زیرا که تمایز چیزی نام ناپذیر است. تمایزی که به واسطه جریان بیرونی(کالا و نشانه های مصرفی) شکل می گیرد، هرگز شخصی نیستند. گرچه موجب تمایز شوند. اما تمایزات واقعی که مشخصه ی اشخاص بودند، از آن موجودات متفاوتی می ساختند. تمایزات شخصیت ساز افراد به واسطه ی مصرف، آنها را در تقابل با یکدیگر قرار نمی دهد، بلکه آنان را بر روی مقیاسی نامعین درجه بندی کرده و در قالب مدل هایی هم سو می کند. مدل اصلی و کلی مصرف. هر بار با یک ارزش و این بار با ایجاد تمایزی کنترل شده و تکراری! شخصیت سازی(توسط نوع مصرف)، شباهت هایی با طبیعی سازی دارد که در فعالیت های زیست محیطی رواج دارد و عبارت است از بازسازی طبیعت به عنوان یک نشانه پس از نابودی آن (در وضعیت فعلی)! بدین گونه که جنگل را از بین می برند تا مجموعه ای به نام شهر سبز بسازند، که در آن چند درخت نیز برای بازسازی طبیعت خواهند کاشت. بنابراین می توان گفت، تولید انحصاری مدرن هرگز تنها تولید کالا نیست، بلکه تولید (انحصاری) روابط و تمایزهاست. خواه به واسطه ی تولید کالا، محصولات یا عرضه ی خدمات، روابط و شیوه های تمایز. تمامی اینها که پیش تر از یکدیگر مستقل بودند، امروزه به یک شیوه تولید می شوند. و از یک هدف پیروی می کنند: اینکه به مصرف برسند [5].

بنا بر این کلیت، و ارزشی که به مصرف کننده می دهند. آیا مصرف آن چیزی نیست که ما را به یکدیگر پیوند می دهد و هم زمان ما را از یکدیگر جدا می سازد. و اگر به تقسیم بندی آرنت از فعالیت ها بازگردیم، می توان درک کرد چرا آنچه تولید می کنیم نه یک کار، و یا عمل، بلکه نشانی از زحمت است. و ارتباطی که به واسطه ی مصرف با خود، جهان اشیا و دیگر انسان ها برقرار می کنیم، نیز در همان حیطه است. مخمصه ای که آرنت از آن می گوید، بیش از بیش می تواند منطبق با نظام مصرفی ما باشد. نظامی که در یک چرخه، شخصیت و فردیت را می ستاند و به فروش می رساند. نظامی که باید با آن همگام شد، و به بازی بی پایان نیاز و مطلوبیت، پرداخت. بازی با یک اصل، اصل سرمایه داری که مصرف را تولید، باز تولید و تقویت می کند. بازی که همه  به یک میزان در آن بازنده ایم. و درست در زمانی که شاید کمتر ناچار به استفاده از قابلیت ها جسمانی برای سپران زندگی، آن هم به معنی زنده ماندن (دقیقا حیات فیزیکی) هستیم. و از بار زحمت رها گشته باشیم، فرصت یافتن هیچ ارزش والاتری، هیچ فعالیت ارزنده تری که سزاوار حیاتمان باشد را نداریم. زحمت با سیمایی جدید تا آن زمان که نیازهایمان در قالب های کنترل شده شکل می گیرند، و با شتاب خود، همواره مارا نیازمندتر از سابق می سازند ادامه دارد.

 

منابع

1_ وضع بشر ،آرنت، هانا، مترجم مسعود علیا، نشرققنوس، تهران، 1386

2_ پسامدرنیسم و جامعه ی مصرفی، جیمسن، فردریک و همکاران، مترجم وحید ولی زاده، تهران، پژواک، 1391

3_  پاریس پایتخت مدرنیته، هاروی، دیوید، ترجمه ی عارف اقوامی مقدم، تهران، پژواک، 1392

4_ آزادی و خیانت به آزادی، برلین، آیزا، ترجمه ی عزت الله فولادوند، تهران، نشر ماهی، 1386

5_ _جامعه ی مصرفی، ژان بودریارد، ترجمه ی پیروز ایزدی، تهران، نشر ثالث، 1389

6_ Maslow,s Hierarchy of Needs, managing smart, volume null, issue null, Chapter 248, 1999, Pages 308

 

نظرات
هنوز نظری ثبت نشده است، شما اولین نفر باشید
نظر